تانگوی یک نفره
![]() |
معرفی: |
- تانگوی یکنفره
31 May 2008 ( داستان فارسی )
من مدام گیر میکنم. گیر میافتم؛ توی خودم، توی چیزها، توی ذهنم. مدام پرت میشوم توی اشیا. اشیا توی دست و پایم هستند. خودم هم احساس میکنم توی دست و پا هستم. همین دیروز بود وقتی رسیدم در خانه، توی جیبهایم دنبال کلید گشتم. دستهایم پر بود. خسته شده بودم. نمیدانم چرا کلید همیشه باید در آخرین جیبی باشد که میگردم. میدانم، نباید اعتنا کنم. این را دکتر بیاتی هم به من گوشزد کرد: «اعتنا نکن!»... یا مثلن همین دسته کلید اگر در جیب آدم بماند یا آویخته بر جاکلیدی کنار در، تا صبح اتفاقی نمیافتد، اما اتفاق افتاده که به خاطر این موضوع خوابم نبرده و نصفههای شب از جایم بلند شدهام و رفتهام کلید را سر جایش گذاشتهام...


