اثار
به ادامه ی مطلب بروید
ادامه نوشته
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۰۳/۲۵ ساعت 19:13 توسط شهریار
|
برای خواندن این مطلب به ادامه ی مطلب بروید
به موهای سپید مادرم...
بیست ساله ام!
در محاصره ی چهار دیوارم!دلم برای آغوش کسی تنگ است.دلم هوای عطر کودکی
دارد.به مادرم می اندیشم و حادث می شود .
...............
در انتهای اتاق سایه ای می بینم ، سایه ای روشن
مادر با چادر پیر تر به نظر می اید . پیش می روم و پیش می اید
و اعجاز اغوشش را به من می بخشد ...
دیگر دردی نیست ، دیگر نمی ترسم ، دیگر تنها نیستم ...
مادر را نگاه می کنم چادر او را پیر تر نکرده بود. موهای سیاهش را گم کرده است ...
باید به او بگویم که اغوشش ، چه اکسیری است
باید سپیدی تک تک موهایش را جبران کنم ، اما چگونه ؟
یغما گلرویی
......................................................