همیشه گفته ام که "اوریانا فالاچی" را همواره دوست داشته ام و از لحاظ سیاسی و از لحاظ بزرگی می خواهم کسی شوم نظیر او. و امروز آنقدر دیگر نتوانستم دوام بیاورم در مقابل خودم که تنها یک داستان از او که در کتاب "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" چاپ شده است را آوردم در این صفحات مجازی.

از "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" نوشته "اوریانا فالاچی" :

روزي روزگاري دختر کوچکي بود که عاشق يک درخت ماگنوليا بود. درخت در وسط باغچه بود و دختر همواره از بالا يعني از روي پنجره خانه شان به آن نگاه مي کرد. ماگنوليا بزرگ بود و شاخه هاي بزرگي داشت . گلهاي آن که مثل دستمال باز شده سفيدي بودند بالاتر از آن بودند که دست کسي به آنها برسد. دخترک همواره از خود ميپرسيد چرا کسي اين گلها را نمي چيند و آنها آنقدر روي شاخه مي مانند تا پژمرده شوند و سقوط کنند. کنار درخت طناب رختي بود که هرروز زني جوان مي آمد و رخت ها را جمع ميکرد و رخت هاي جديد به جاي آنها پهن ميکرد. اما يک روز زن به جاي آنکه رخت هاراجمع کند ايستاده بود و به گلهاي ماگنوليا خيره شده بود. گويی در فکر چيدن يکی از آنها بود. در همين حال مردي که لبخند بي معنايي بر لب داشت از دور رسيد و کنار زن ايستاد و بعد از آن آنها همديگر را بوسيدند، به زمين افتادند و مدتي تقلا کردند و سپس آرام شدند. دخترک تعجب کرده بود که چرا آنها به جاي آنکه يک گل ماگنوليا بچينند به خواب رفته اند. کمي بعد مرد ديگري آمد که بسيار خشمگين بود. او ابتدا به طرف مرد رفت ولي بلافاصله برگشت و به دنبال زن دويد. او زن را بلند کرد و روي درخت ماگنوليا کوبيد. شاخه اي را که زن چسبيده بود شکست و زن محکم به زمين خورد، در حاليکه يک شاخه گل ماگنوليا در دستانش بود. دختر فريادي کشيد و مادر آمد و گفت : آن زن مرده است، و پنجره را بست.

دختر از آن پس اعتقاد پيدا کرده بود که براي چيدن يک گل يک زن بايد بميرد.

آن دختر من بودم...