یک ... کودک! (نامه به کودکی که هرگز زاده نشد )
از نیستی به هستی اوردنت شجاعتی تمام نشدنی می خواد .
دست سرنوشت تو رو از هیچ جدات میکنه و به قعر گودال زندگی (هیچ) می فرسته .
از اینکه مجبورم زندگی، دینت، مذهبت و گاهی عقایدم رو بهت تحمیل کنم زجر می کشم .
نمی خوام به خاطر خود خواهی من به دنیا بیای ...
کوچولو ....
زندگی کردن، ارزش درد کشیدن رو داره حتی اگر به قیمت مردن تمام بشه .
قدم گذاشتن تو به این دنیا برچسب جدیدی رو واسم به ارمغان میاره " مادر "
از این کلمه به وجد میام ، وقتی تو تکرارش کنی
واسه دیدنت، به اغوش کشیدنت و لمس بودنت لحظه شماری میکنم ... لحظه شماری
از سکوت بیرون بیا من به بودنت محتاجم
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۷/۱۰/۰۱ ساعت 14:16 توسط شهریار
|